17
تير
1401
هر روز نقاشیها و قصه های کوتاهی به قلم کودکان برای قصه باف ارسال میشود. ما آنها را با شما عزیزان به اشتراک میگذاریم. شما هم میتوانید قصههای خود را برای ما ارسال کنید
قصه باف: آیدا نه ساله- امروز من یک برگ روی شاخه درخت هستم که باد میآید و مرا در رود میاندازد و کم کم با جریان آب حرکت کردم.
در راه به بوتهزاری رسیدم. بوی سبزهها به مشامم خرد (خورد).
به گلهای رنگارنگ زیبایی رسیدم. به آهویی که از رود آب میخورد.
برایش دست تکان دادم ولی او ترسید و از آنجا رفت.
ناگهان در شاخه و برگها گیر افتادم. ماهیها آمدند و با دهان کوچکشان به من نوک زدند.
کمی که گذشت دیدم چشمهایم بسته شد و همه جا تاریک شد.

فاطمه –
خیلی نقاشی زیبایی بود اول خیال کردم واقعی است ولی وقتی که خوب دقت گردم واقعی نبود